خسته از باران تمنا...

خرید بک لینک
با دانیال حرف زدم ... گفتم و گفت که شرایط طلاق نداریمگفت که گاهی دوستم داره گاهی نه ... ولی عشق ؟ هرگز با من تجربه نکرده ...قرار بر تحمل شد ... صبوری و انتظار .... باید ریحانه کمی بزرگتر بشه تا بتونم برم سرکار ... این روزا معمولیه ... غم انگیزه عادت شده برام که میگم معمولیه ... دعوا نیس حاشیه نیست ...پریروز تولد دختری بود ... یکسالش شد بردیمش تهران کنار برج آزادی ازش عکس و فیلم گرفتم ... امشبم پدرشوهرمادذشوهرم با خواهر شوهرم اومدن منم ی شام مختصر و ی کیک گرفتیم دور هم تولد گرفتیم براش ... ریحانه من یکسالش شد ... و یک ساله خدا منو از این حجم از تنهایی نجات داده ...فقط کاش .... وسط این همه ماجرا .... میتونستم بازم بفهمم چرا برای هیچکس از آدمهای اطرافم دوست داشتنی نیستم ؟؟؟؟ خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 20:34

سلام همدم ....این روزا برای خودم خیلیییییی قویم....خیلی خودمو دوست دارم به خودم افتخار میکنم از اینکه خیلیییییییی دختر خوبیم ،مادر خوبیم حتی همسر خوبیم اما بدرک که دانیال نمیبینه .... دقیقا عین مامانم که من براش دختر خیلیییییییی خوبی بودم ولی اون نخواست ببینه ...! اصلاااااا برام مهم نیست ... اصلااااااااا دو سه روزه تو فکر اینم طلاهام و کل جهیزیه ام رو بجز یخچال چهار تا تیکه لیوان و قابلمه نگهدارم بفروشم برم ی. خونه سی متری ی جای اطراف اصفهان بخرم و طلاق بگیرم ... تو مدت عده هم کار پیدا کنم ....ولی نمیدونم چی میشه ...! خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1402 ساعت: 16:58

سلام همدم ...!امشب تو گروه دوستام بحث ازدواج و اوایل ازدواج و رسم و رسومات شد ... و من غرق خاطره هام شدم ... یهو رفتم توی گوگل فوتو ... عکس هارو از روز اول دیدم ...چه همه چی مسخره بوده ... چه همه چی رو انگار همه از سر اجبار انجام دادن ... چه همه چی بهم انگار توهین بوده .... مثلاً اولین تولدم وقتی تازه یک ماه و نیم بوده عروسشون شدم هدیه تولدم ی دست بلوز شلوار تو خونه ای بوده ... برام اصلا عیدی نیاوردن و ....یا مثلاً خرید های عقدم برام سرویس نخریدن ... ی گردنبند تنها ... همین ... یا مثلاً شب چله ای ،خونچه ها قبل و بعد عقد و عروسی ... هیچییییی ... چرا راه دور میرم حتی الان تولدمم تبریک نمیگن ... همدم چ مشخصه خواستنی نیستم برای این خانواده ...چ مشخصه چقدر بهم بی احترامی کردن .... چرا اون بلوز شلوار و نکوبیدم تو. سرشون ؟؟؟؟؟؟؟همدممممم مثلاً روز عروسیم که هیچکس و دعوت نکرده بودن جز خاله و دایی مادربزرگش با عمه و عموش ... اینکه چقدر هنوز تیکه میندازه برای همون مثلاً عروسی که جز لباس عروس تن من به هیچی جز عروسی شبیه نیست ... همدم ....؟اگه بابا داشتم ... اگه مامانم دوستم داشت ... اگه یکی هوامو داشت اینجور بامن نمیکردن ... چقدر ساده چقدر بچه چقدر فقط همه جا ساکت بودم ... چقدر حتی برای همون مثلاً تولد بی هیچی هم ذوق کردم و عکس گرفتم ... چقدر برای بی ارزش کردنم بهشون ارزش دادم چقدر برای بی ارزش کردنم بهشون ارزش دادم چقدر برای بی ارزش کردنم بهشون ارزش دادم بعد دانیال میگه اخلاقشونه ... خود همون خواهرشوهرم تو عقد گفت تولد شوهرم و میخوام اینجا بگیرم فامیل و دعوت کنم ... وووووووو اونا عقد بودن منم عقد بودم ... آخ همدم ... حتی همین الانم ریحانه و من واقعا جایی نداریم ... ذوقشون نمایشیه ، خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1402 ساعت: 16:58

فایده ندارهههههه گفت ... دوستم نداره .... هیچ حسی بهم نداره... بخاطر ریحانه بخاطر اینکه پدر مادرم آدمهای لایقی نیستن و زندگیم و خراب کرده کنارمه ... گفتت من ؟ چررررررررا اینقدر بدبختم؟ .کاش پول داشتم کاش شغل داشتم کاش میدونستم برم زندگی خودمو تشکیل بدم ....آقا من نخواستممم .... من نخواستم کسی دوستم داشته باشه من نخواستم کسی منو بخواد ... فقط تورو خدا ولم کنید ..... همه آدمها برن گمشن ... هیچکس و نمیخوام .... من فقط زندگی خودمومیحوام ....کاش میتونستم برم ... اما حتی پول خرید ی بسته پوشک با بچمم ندارم همه اتون میاین توی پی وی مینویسین باهم حرف بزنین ... بخدا ما هم همیشه حرف زدیم ... بخدا هیچوقت سر خودمون دعوت نکردیم ... بخدا دعواهامون بیشتر ی روز طول نکشیده ... فقط دوستم ندارن ... فقط گفت که منو از یک ماه بعد عقد پشیمون شده ... گفت نمیخواسته .... چرا همون موقع بهم نزد؟ نمیدونم .... میگین تراپی بخدا خیلی رفتیم صادق نیست نمیگه ... تو ماشین به من چیزی میگه اونجا ی چیز دیگه .... دلم میخواد بمیرم ... واقعا بمیرم ... نمیتونم ... ی دختری که دارم که هفته دیگه تولد یک سالگیشه ... چرا من هیچوقت دوست داشتنی نبودم؟ بخدا همیشه مهربونم بودم من الان چیکار کنم ؟خدایا ... منو میبینی اصلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ً؟؟؟؟؟ خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1402 ساعت: 16:58

صفحه بندی